حبابِ زندگی ترکیده است
در وضعیت «باداکون» نشستهام و یک چیزی را به یک چیزی میدوزم، درحالیکه زانوهایم کاملن روی زمین هستند و هیچ فشاری را احساس نمیکنم. نشستن در این آسانا برایم بسیار ساده است؛ نه به این دلیل که چند سال در هاتا و آشتانگا عرق ریختهام، بلکه از همان اولین جلسهای که یوگا را شروع کردم نشستن در باداکون برایم ساده بود.
آن زمان هر کس که مرا میدید تصور میکرد چقدر پیشرفتهام، درحالکیه بین دستم تا انگشتان پایم ۴ کیلومتر فاصله بود و گمان نمیکردم هرگز به هم برسند.
قبل از اینکه دانشجو شوم تایپ ده انگشتی را با نمرهی صد گذرانده بودم، بنابراین وقتی در سایت دانشگاه بودم همه فکر میکردند چقدر حرفهای هستم، درحالیکه خدا را شاهد میگیرم که به کامپیوتر نگاه میکردم و فکر میکردم اینترنت یک برنامه است که باید خودش خود به خود باز شود و شروع به کار کند.
عکاسی را یازده سال پیش با یک 5D Mark 2 شروع کردم، در کلاس عکاسی همه فکر میکردند من کاملن حرفهای هستم که چنین دوربینی دارم درحالیکه حتی نیمشاتر کردن برایم پدیدهای عجیب و غریب بود.
حقیقت این است که هیچگاه در هیچ زمینهای حرفهای نبودم و این فقط چیزی بود که از بیرون دیده میشد؛ سوءتفاهمی که به واسطهی مهارتهای جانبی یا به واسطهی ابزار ایجاد میشد.
حالا هم هیچ ادعایی از حرفهای بودن در هیچ مسیری ندارم. انگار که تمام زندگیام را درون حبابی ساخته بودم که حالا ترکیده است و من عریان وسط کوچه ایستادهام اما معذب نیستم، چون حداقل میدانم که این عریانی یک سوءتفاهم نیست و قرار هم نیست در آن حرفهای باشم. پس میتوانم یک نفس راحت بکشم.
الهی شکرت…
دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.