,

لطفن این متن را نخوانید

دال: خوب است که این روزها کسی حوصله‌ی خواندن ندارد.

صاد: چطور؟

دال: می‌خواهم چیزهایی بنویسم که دلم نمی‌خواهد کسی آنها بخواند.

صاد: بهتر نیست ننویسی؟

دال: نمی‌توانم، دلم می‌خواهد یک جایی آن را نوشته باشم.

صاد: خب بهتر نیست اینجا منتشر نکنی؟

دال: دلم می‌خواهد بنویسم و رها کنم،‌ مثل نامه‌ای به مقصدی نامعلوم.

صاد: به هر حال اگر اینجا بگذاری یعنی هر کسی که از این حوالی رد شود می‌تواند آن را بخواند.

دال: مگر هر کسی که از حوالی‌ نامه‌‌ای رد شود آن را باز می‌کند و می‌خواند؟

صاد: خودت می‌گویی نامه، نامه تا می‌شود و درون پاکت می‌رود که تازه آن هم کنجکاوی آدم‌ها را برانگیخته می‌کند،‌ اگر جلوی خود را می‌گیرند و نمی‌خوانند به خاطر افکار روشنفکرانه‌ای است که چیزهای درباره‌ی حفظ حریم شخصی و این‌ها می‌گویند.

دال: به هر حال وقتی جایی نوشته شده «لطفن این متن را نخوانید» آدم‌ها باید احترام بگذارند دیگر، مگر نه؟

صاد: حالا چه می‌خواهی بنویسی که انقدر نگران خوانده شدنش هستی؟

دال: می‌خواهم داستان آن شبی را بنویسم که نزدیک بود با او بخوابم.

صاد: مسخره کرده‌ای؟ اگر هم کاملن خوابیده بودی باز هم چیز دندان‌گیری از آب درنمی‌آمد، این همه آدم با هم می‌خوابند، شما هم یکی مثل همه، چه اهمیتی دارد؟ اصلن داستانت را روی دیوار بنویس، هیچ‌کس میلی به خواندنش ندارد.

دال: اشتباه می‌کنی، همه کنجکاو همان چند دقیقه‌ی قبلش هستند، چیزی که چنین روایتی را اروتیک می‌کند جایی حوالی اتفاق افتادنش است، وگرنه وقتی اتفاق می‌افتد که پورن است و جذابیتی ندارد.  البته اگر بخواهم صادق باشم باید بگویم که دوست داشتم اتفاق بیفتد، دوست داشتم حس کنم که نزدیک بود اتفاق بیفتد.

صاد: خب، حالا داستانت را تعریف کن ببینیم منظورت از اروتیک چیست.

دال:  نگفتم که می‌خواهم تعریفش کنم، گفتم می‌خواهم بنویسمش.

صاد: ای بابا، خب بنویس، پس چرا نمی‌نویسی؟

دال: برای اینکه تو همین الان هم دندان تیز کرده‌‌ای برای خواندنش.

صاد: لعنت به تو، اصلن چرا از اول درباره‌اش حرف زدی، به من چه ربطی داشت، می‌نوشتی دیگر.

دال: چه اهمیتی دارد که درباره‌اش حرف زده باشم یا نه، می‌دانی چند داستان اروتیک نوشته شده است که تو نخوانده‌ای، این هم یکی از آنها، چه فرقی برایت دارد؟

صاد: بله، اما اولن روی آن‌ها برچسب نزده‌اند که «لطفن این متن را نخوانید»، می‌توانیم هر وقت دلمان خواست بخوانیم، دومن آن‌ها مربوط به شخصیت‌های واقعی نیستند؛ چیزهایی هستند در کتاب‌ها یا فیلم‌ها.

دال: پس اروتیک بودن در ذات برایت جذاب نیست، تو دوست داری داستانِ اروتیک یک آشنا را بدانی. اما من آن را بدون نام منتشر می‌کنم پس خودت را خسته نکن، هیچوقت نخواهی فهمید که این داستانِ من است.

صاد: اگر منم که پیدایش می‌کنم و از لج تو هم که شده برای همان کسی که دوست داشتی با او بخوابی هم می‌فرستم و می‌گویم که تو داستانشان را نوشته‌ای.

دال: حالا چرا انقدر تند می‌روی، مرا بگو که فکر می‌کردم می‌شود به تو اعتماد کرد.

صاد: راست می‌گویی، من تند رفتم، بیا از اول شروع کنیم. داستانت را بنویس و برای اینکه مطمئن شوی که آن را نخوانده‌ام حقیقتی را هم در مورد من بنویس، چیزی که حس می‌کنی اگر بخوانم ساکت نخواهم ماند.

 

دال: قبول.

 

«لطفن این متن را نخوانید»

.

.

.

ناخودآگاه خودم را جمع کردم، قلبم طوری می‌زد که حس می‌کردم صدایش از بیرون هم شنیده می‌شود، صاد لعنتی گوش‌های تیزی دارد.

 

الهی شکرت…

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *