کفشم بی‌هوا دهان باز کرد؛ هنوز ده دقیقه از پیاده‌روی نگذشته بود که دهانِ گشاد کفشم باز شد، حالا برای یک ساعت و نیم بعدی قرار بود وراجی کند و من هم مجبور بودم که گوش دهم. مرا باش که صابونِ یک پیاده‌روی آرام و دلنشین را به دلم زده بودم. کفش‌ها هیچوقت حرف‌های درست و حسابی نمی‌زنند؛ غر زدن‌های مداوم، یعنی آنقدری که کفش‌ها غر می‌زنند خود پاها نمی‌زنند.

از بس که همه جا گفته‌اند پا قلب دوم آدم است کفش‌ها را هوا برداشته است، انگار که هنر پاها را به حساب خودشان می‌گذارند؛ منشی‌های دکتر از دکترها شده‌اند.

بله من نقش مهم شما را می‌دانم اما به هر حال بوده‌اند کفش‌هایی که سال‌ها در سکوت آدم را همراهی کرده‌اند، بعضی‌هاشان اما ادعاشان بسیار بیشتر از عملکردشان است؛ این یکی از آن‌ها بود. شکل و قیافه‌اش را که نگاه می‌کردی فکر می‌کردی رئیس‌جمهور اگر نباشد دست کم وزیری یا حداقل مدیرعاملی هست، اما چند باری بیشتر نپوشیده‌ بودمش که زهوارش از همه طرف در رفت.

مسیر پیاده‌روی شلوغ بود و آدم‌های جورواجور آمده بودند تا روز تعطیل را کنار سبزه و آب سر کنند. اگر چند سال قبل بود احتمالن برمی‌گشتم خانه، اما حالا چیزی ندارم که یک کفش دهان‌گشاد بتواند آن را از من بگیرد.

بچه‌ای درِ خانه را پشت سر پدرش که همان چند لحظه‌ی قبل آن را بسته بود باز کرد و صدا زد «بابا جون، برای من کفش بگیر.» می‌خواستم بگویم یکی هم برای من بگیر.

عجیب نیست که یکی دیگر هم همان موقع دغدغه‌ی کفش داشت؟خدا می‌داند کفش چند نفر دیگر همان موقع دهان باز کرد و شروع کرد به وراجی کردن.

دغدغه‌‌ی مشترک آدم‌های متمایز سبب می‌شود فکر کنیم یا آدم‌ها متمایز نیستند یا دغدغه‌ها کلیشه‌ای شده‌اند. شاید اصلن دغدغه‌ای نیست و همه‌ی دغدغه‌ها در واقع یک وسواس بیهوده‌اند، شاید هم اصلن آدمی نیست و همه چیز یک توهم است.

(گفتم که کفش‌ها خیلی وراجی می‌کنند.)

«بابا جون، برای من کفش بگیر.»

الهی شکرت…

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *