,

کنتور زندگی پریده است

گاهی اوقات کنتور زندگی آدم می‌پرد، می‌دانی که باید فیوزش را بزنی تا دوباره همه جا روشن شود، اما جایش را نمی‌دانی. شروع به گشتن می‌کنی، همه جا بی‌نهایت تاریک است، مدام پایت به وسیله‌ای می‌خورد و دردناک می‌شود، گاهی حتی زمین می‌خوری و همان‌جا می‌نشینی به گریستن، اما دوباره بلند می‌شوی و ادامه می‌دهی.

در حین گشتن یک قوطی کبریت می‌یابی، هر از گاهی کبریتی روشن می‌کنی و اندکی اطرافت را می‌بینی، خوشحال می‌شوی و با انگیزه‌ی بیشتری به دنبال کنتور می‌گردی. شاید حتی یک شمع پیدا کنی و یا یک چراغ قوه و حالا خیلی راحت‌تر ادامه دهی.

وقتی عزیزی از دست می‌دهی کنتور زندگی‌ات می‌پرد و تاریکی مطلق آن را در برمی‌گیرد. گاهی اوقات فکری، حرفی، صحنه‌ای می‌شود همان کبریتی که برای لحظاتی پیش پایت را روشن می‌کند،‌ گاهی اوقات هم نورهای بزرگتری می‌یابی اما بارها و بارها پایت به وسیله‌ها می‌خورد یا زمین می‌خوری. گاهی حتی دلت نمی‌خواهد روشن شود، دوست داری همان‌طور تاریک بماند، می‌اندیشی اصلن روشن بشود که چه؟ وقتی در روشنایی او را نمی‌بینم همان بهتر که تاریک باشد.

اما زورِ زندگی آنقدر زیاد است که دوباره و دوباره دستت را می‌گیرد و بلندت می‌کند. نمی‌گذارد همان‌جا به حال خودت بمانی. زندگی برایت چراغ نمی‌آورد، این کارِ زندگی نیست، او تنها دعوتت می‌کند که به گشتن ادامه دهی.

راستش برای زندگی فرقی ندارد که تو درد را تجربه می‌کنی یا شوق را، او فقط راکد بودن را تاب نمی‌آورد؛ امروز تاریک است و فردا روشن و این جاری بودنْ زندگی را زنده نگه می‌دارد.

آنقدر منتظر می‌ماند تا گریه‌‌هایت تمام شوند و آماده‌ی برخاستن شوی. بالاخره کنتور را می‌یابی و دوباره نور را به زندگی‌ات بر‌می‌گردانی.

حالا دیگر می‌دانی که در دلِ زندگی هستی؛ گاهی تاریک و گاهی روشن. دیگر از تاریکی نمی‌هراسی و به روشنایی دل‌خوش نمی‌شوی.

جاری می‌شوی، در این جاریِ همیشگی.

الهی شکرت…

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *