بازیگری شغل عجیب و غریبی است؛ در تمام مشاغل پُرکار بودن نقطه‌ی قوت به حساب می‌آید و سبب پیشرفت در آن کار می‌شود، اما در بازیگری پر‌کار بودن مساوی می‌شود با از چشم افتادن و تبدیل شدن به بازیگری که دستِ رد به سینه‌ی هیچ پیشنهادی نمی‌زند و سخت‌گیری در انتخاب نقش ندارد. در هر […]

چه کسی گفته است که درِ گفتگو باید باز باشد؟ یا تمدن‌ها باید با هم گفتگو کنند؟ یا مشکلات آدم‌ها با گفتگو حل می‌شود؟ درِ گفتگو را باید محکم بست و قفل کرد و پشت در هم یک چیزی گذاشت که به‌هیچ‌وجه باز نشود چون کسی جنبه‌ی گفتگو ندارد؛ تمدن‌ها جنبه‌اش را ندارند، از ما […]

دال: خوب است که این روزها کسی حوصله‌ی خواندن ندارد. صاد: چطور؟ دال: می‌خواهم چیزهایی بنویسم که دلم نمی‌خواهد کسی آنها بخواند. صاد: بهتر نیست ننویسی؟ دال: نمی‌توانم، دلم می‌خواهد یک جایی آن را نوشته باشم. صاد: خب بهتر نیست اینجا منتشر نکنی؟ دال: دلم می‌خواهد بنویسم و رها کنم،‌ مثل نامه‌ای به مقصدی نامعلوم. […]

بعضی مفاهیم را آنقدر دستمالی کرده‌ایم که رمقی برایشان نمانده است؛ مفاهیمی مانند موفقیت، خوشبختی، عشق، آزادی،… وقتی بهشان می‌رسیم انگار به دستمالی کهنه رسیده‌ایم که دیگر حتی به درد گردگیری هم نمی‌خورد. هر چه خودم را مرور می‌کنم می‌بینم بعد از این همه دست‌فرسود کردن آنها در هر دوره از زندگی، دست آخر هیچ […]

به شکل و قیافه و قد و قواره و خانواده‌‌ات دل‌خوش نباش، حسابی دست‌هایت را بکش تا بلند شوند، چرا که دستِ کوتاهت را پیشانیِ بلندت جبران نمی‌کند، همین. پ.ن: آیا در حال آب بستن به عناوین باقیمانده هستم؟ نیت‌اش را کرده‌ام اگر خدا قبول کند، فقط عذاب وجدان دارم، می‌ترسم «مشغول‌‌ذمه‌»ی این عنوان‌ها شوم […]

خیلی به این سوال فکر کردم، دیدم الان هم چندان تفاوتی با یک اسب وحشی ندارم، پس احتمالن زندگی‌ام توفیر چندانی با امروز نداشت. اما اگر بخواهم دقیق‌تر به این سوال جواب دهم باید بگویم که اگر اسبی وحشی بودم از آن مشکی‌های با ابهت نبودم یا از آن سفیدهای چشم‌نواز، حتی قهوه‌ای خوشایندی هم […]

کاش می‌شد با جهان‌های دیگر تماس تصویری گرفت تا تحمل دلتنگی‌ها ساده‌تر شود. البته ما را که دائم فیلتر می‌کردند، یا برق‌ می‌رفت، یا اینترنت خراب بود، یا بهشت آنقدر از ما دور بود که ۱۲ ساعت اختلاف زمانی داشتیم، اما به هر حال همان هم غنیمت بود. (جهنم که قاعدتن تحریم بود، اگر هم […]

آرزوهایی که سالهاست روی زمین مانده‌اند و از جایشان بلند نمی‌شوند، آرزوهایی که توان حرکت کردن را از دست داده‌اند. نه اینکه از ابتدا نمی‌توانستند حرکت کنند، می‌توانستند، خوب و راحت هم حرکت می‌کردند، اما از یک جایی به بعد دیگر نتوانستند، انگار که ترس به جانشان افتاد و از آن زمان به بعد زمین‌گیر […]

اصلن یقین می‌کنی که چه بشود؟ مگر تا به حال از یقین کردن چه خیری نصیبت شده است؟ هر بار که می‌گویی مطمئنم که فلان، یا شک ندارم که بهمان، سدی ساخته‌ای جلوی چیزهایی بهتر از آن. اگر به درستیِ باورهایت یقین داری از همیشه بیشتر بترس، چون کافی است که زندگی کمی سرِ دوربینش […]

بعضی آدم‌ها در بعضی موقعیت‌ها قرار نیست بمیرند، یعنی مطمئنی که نمی‌میرند؛ مثلن فیلمی که «رایان گسلینگ» و «آنا دی آرمس» در آن بازی می‌کنند پُرواضح است که مرگ برای این شخصیت‌ها تعریف نشده است؛ حتی اگر بدون چتر نجات از داخل هواپیما بیرون بپرند یا مورد اصابت دو گلوله و دوازده ضربه‌ی چاقو قرار […]

خیلی چیزها در برابر هم قرار می‌گیرند؛ چشم در برابر چشم، مشت در برابر مشت، لب در برابر لب. اما کم پیش می‌آید که آرنج در برابر آرنج قرار بگیرد، وقتی دو آرنج به هم نزدیک می‌شوند سریع از هم فاصله می‌گیرند؛ مثلن وقتی دو آرنج همزمان روی دسته‌ی صندلی قرار می‌گیرند، یا وقتی که […]

وقتی روح بدن را ترک می‌کند ناگهان جسم چنان سنگین می‌شود که چندین نفر نمی‌توانند بدن فردی لاغر را به سادگی حرکت دهند، درحالیکه همان بدنْ زمانی که روح در آن حضور داشت هزاران کار کوچک و بزرگ را در چشم برهم‌زدنی انجام می‌داد. روح چگونه می‌تواند چیزی به این سنگینی را مثل پرِ کاهی […]