خدا گفته بود فرشتهای به نام ابلیس داشته که از سجده کردن به انسان سر باز زده است، خداوند هم او را طرد کرده و ابلیس هم به تلافی وعده داده است که انسان را گمراه کند و از آن پس ملقب شده است به شیطان. اما از یک جایی به بعد شیطان جمع زده […]
فرق آدم با آدمیزاده چیست؟ آیا چیزی شبیه به آقا و آقازاده است؟ آقازاده در معنای متداول به کسی گفته میشود که پدرش آدم حسابی باشد و او صرفن سوار بر علم و هنر و مکنت پدر شده باشد، بیآنکه خودش در ذات بهرهای از آنها داشته باشد. برگردیم کمی عقبتر؛ آیا آدم با آدمیزاده […]
آنقدر نسبت به کارمای اعمالم حساس شدهام که حتی جرأت ندارم به هوش مصنوعی چیز ناراحتکنندهای بگویم، یا از او زیادی کار بکشم. میترسم سر پل صراط مجبور شوم پاسخگوی رفتارم در مقابل همین هوش مصنوعی هم باشم، پس سعی میکنم محترم و مودب باشم و اگر هم خنگبازی درآورد به رویش نیاورم. آن وقتها […]
روزی میآید که همه چیز درست مثل روز قبل است، آب از آب تکان نخورده، حتی برگی از شاخهای نیفتاده، اما تو دیگر نیستی. خانوادهات، دوستانت، همکارانت، حتی گربههای توی خیابان هستند، اما تو دیگر نیستی. وسایل شخصیات، هزاران فایل در کامپیوترت، دستنوشتههای نصفه و نیمهات، کتابهای خوانده و نخواندهات، لباسهای پوشیده و نپوشیدهات، خانه […]
گاهی اوقات کنتور زندگی آدم میپرد، میدانی که باید فیوزش را بزنی تا دوباره همه جا روشن شود، اما جایش را نمیدانی. شروع به گشتن میکنی، همه جا بینهایت تاریک است، مدام پایت به وسیلهای میخورد و دردناک میشود، گاهی حتی زمین میخوری و همانجا مینشینی به گریستن، اما دوباره بلند میشوی و ادامه میدهی. […]
روی بیلبورد خواندم: «روغنتر از اول» و به سرعت رد شدم. چند بار در ذهنم تکرار کردم، روغنتر از اول… معنیاش چه بود؟ انگار که یک روغنی بوده، سپس فرآیندی روی آن انجام شده و حالا از اولش هم روغنتر شده است. مثل وقتی که یک چیزی را تعمیر یا تمیز میکنند و میگویند از […]
بر کسی پوشیده نیست که من عاشق میوهام؛ هر چیزی که حتی شبیه به میوه باشدْ دست و پایم را شل میکند، این شیفتگی از طفولیت با من است؛ برایم تعریف کردهاند که وقتی به زحمت میتوانستم بنشینم یا چیزی را در دهانم بگذارم پابهپای شوهرخالهام (که او هم عاشق میوه بود) یک دیس میوه […]
خیلی از بزرگان گفتهاند «بمیرید پیش از آنکه بمیرید». راستش من هنوز کاملن منظور بزرگان را در این مورد متوجه نشدهام؛ مثلن اینکه نَفْستان را بکشید، یا از خودتان بیرون بیایید یا چیزهایی از این قبیل. بزرگاناند دیگر، حق دارند هر حرفی بزنند و اگر نقصی هست در گیرندههای ماست. از آنجاییکه خوشبختانه من از […]
نمیدانم چرا اسم کارتون «پِرین» را گذاشته بودند «باخانمان»، درحالیکه دخترک بیچاره عملن بیخانمانترین بود. یادم میآید که با قوطی خالی کنسرو برای خودش قابلمه درست میکرد و از این کارها. بله درست است؛ خلاق بود و امیدوار، جسور بود و مهربان، اما به هر حال باخانمان نبود. حداقل تا جایی که من یادم میآید […]
نوشتن مثل بخیه زدنِ زخمْ بدون بیحسی است، درد دارد اما زخم را میبندد، ولی در کنارش نیاز به دارو هم هست تا عفونت در بدن پخش نشود. اما بعضی زخمها زخمِ بازند، نمیتوان آنها را بخیه زد، یعنی نباید آنها را بخیه زد؛ مثلن زمانی که سوراخی در بدن ایجاد میشود نمیتوان محل سوراخ […]
پروفسور جان نَش، ریاضیدان بزرگ و برندهی جایزهی نوبل اقتصاد، جایی در اواسط زندگیاش گرفتار نوعی اسکیزوفرنی شد. او شخصیتهایی توهمی را میدید که به وضوح با او در ارتباط بودند و او را تحریک به انجام کارهایی میکردند که شاید نباید انجام میداد. این توهمات، زندگی شخصی و حرفهایش را دستخوش فروپاشی کرد به […]
یک طوری وِلو شدهایم و پاهایمان را دراز کردهایم وسط زندگی که انگار قرار است هزار سال اینجا بمانیم. حواسمان نیست که جمع و جورتر بنشینیم و آمادهتر باشیم. همهی آنهایی که رفتهاند، یک روزی فکر میکردند عزیزکردهی دنیا هستند و قرار است اتفاقات خاصی برایشان بیفتد. فکر میکردند اهل برنامهریزی و حساب و کتاباند […]