بایگانی برچسب برای: از دست دادن عزیز

گاهی اوقات کنتور زندگی آدم می‌پرد، می‌دانی که باید فیوزش را بزنی تا دوباره همه جا روشن شود، اما جایش را نمی‌دانی. شروع به گشتن می‌کنی، همه جا بی‌نهایت تاریک است، مدام پایت به وسیله‌ای می‌خورد و دردناک می‌شود، گاهی حتی زمین می‌خوری و همان‌جا می‌نشینی به گریستن، اما دوباره بلند می‌شوی و ادامه می‌دهی.

در حین گشتن یک قوطی کبریت می‌یابی، هر از گاهی کبریتی روشن می‌کنی و اندکی اطرافت را می‌بینی، خوشحال می‌شوی و با انگیزه‌ی بیشتری به دنبال کنتور می‌گردی. شاید حتی یک شمع پیدا کنی و یا یک چراغ قوه و حالا خیلی راحت‌تر ادامه دهی.

وقتی عزیزی از دست می‌دهی کنتور زندگی‌ات می‌پرد و تاریکی مطلق آن را در برمی‌گیرد. گاهی اوقات فکری، حرفی، صحنه‌ای می‌شود همان کبریتی که برای لحظاتی پیش پایت را روشن می‌کند،‌ گاهی اوقات هم نورهای بزرگتری می‌یابی اما بارها و بارها پایت به وسیله‌ها می‌خورد یا زمین می‌خوری. گاهی حتی دلت نمی‌خواهد روشن شود، دوست داری همان‌طور تاریک بماند، می‌اندیشی اصلن روشن بشود که چه؟ وقتی در روشنایی او را نمی‌بینم همان بهتر که تاریک باشد.

اما زورِ زندگی آنقدر زیاد است که دوباره و دوباره دستت را می‌گیرد و بلندت می‌کند. نمی‌گذارد همان‌جا به حال خودت بمانی. زندگی برایت چراغ نمی‌آورد، این کارِ زندگی نیست، او تنها دعوتت می‌کند که به گشتن ادامه دهی.

راستش برای زندگی فرقی ندارد که تو درد را تجربه می‌کنی یا شوق را، او فقط راکد بودن را تاب نمی‌آورد؛ امروز تاریک است و فردا روشن و این جاری بودنْ زندگی را زنده نگه می‌دارد.

آنقدر منتظر می‌ماند تا گریه‌‌هایت تمام شوند و آماده‌ی برخاستن شوی. بالاخره کنتور را می‌یابی و دوباره نور را به زندگی‌ات بر‌می‌گردانی.

حالا دیگر می‌دانی که در دلِ زندگی هستی؛ گاهی تاریک و گاهی روشن. دیگر از تاریکی نمی‌هراسی و به روشنایی دل‌خوش نمی‌شوی.

جاری می‌شوی، در این جاریِ همیشگی.

الهی شکرت…

هر وقت دلم می‌خواست کلید می‌انداختم و داخل می‌شدم. مادر همیشه گرم و دلگشا استقبال می‌کرد؛ هم با لبخند و آرامشش و هم با قوری چای همیشه آماده روی سماورش.

امروز هم کلید انداختم و داخل شدم، عکس مادر درست جلوی در به استقبالم آمد.

پدر گفت: «بالاخره شعری که برای مامان می‌نوشتم رو کامل کردم، بیا برات بخونم.»

غزلِ از دل برآمده‌اش را برایم خواند. به بیت‌های تازه که رسید بغضْ همراه صدایش شد. همان‌طور که اشک می‌ریخت خواند:

به کنج خانه‌ای تنهای تنها
عجب طعمی ز تنهایی چشیدم

نمی‌دانم درد کدامیک از ما بزرگ‌تر است،‌ فقط می‌دانم که مادر آن کسی نبود که تحمل این محنت را داشته باشد.

حالا ما قدردان همین دلخوشی ساده هستیم که این غم به دل او ننشست.

پ.ن: چهل روز گذشت و این «داغ بر دل نشسته» هنوز سرد نشده است.

تو که هر طور می‌رفتی ما در غم می‌سوختیم
چه رسد به اینکه اینطور بروی
چه رسد به اینکه حتی موهای قشنگت سوخته باشند
لابد باید اینطور می‌رفتی
لابد این معامله‌ی تو با خدای خودت بوده است
امیدوارم نگران ما نباشی
امیدوارم قلبت آرام باشد
امیدوارم گذر کرده باشی
امیدوارم در جهانی که تو هستی فراموشی شایع باشد
امیدوارم رنجی حتی نزدیک به این در تجربه‌ات نباشد
سوختنت به اندازه‌ی کافی رنج بزرگی بود
باقی‌ رنج‌ها را برای ما بگذار
ما صبوری می‌کنیم تا تو آرام باشی

«از دست دادن» بزرگترین ترس انسان است؛ از دست دادن عزیز، از دست دادن مال، عزت و آبرو، زمان، رابطه، سلامتی و هر چیز کوچک و بزرگ دیگری که تصور می‌کند یک روزی آن را به دست آورده است.

ریشه‌ی تمام ترس‌ها به این از دست دادن می‌رسد. حتی تصورِ از دست دادن قلب آدم را فشرده می‌کند بی‌آنکه با خود بگوید مگر من این‌ها را به دست آورده بودم که حالا نگران از دست دادنشان باشم؟ مگر عزیزانم را به دست آورده بودم؟ تمام آنچه دارم به من عطا شده است.

وقتی داشته‌ی مهمی مثل مادر را از دست می‌دهی ناگهان چهره‌ی «از دست دادن» برایت متفاوت می‌شود، چهره‌ای که از چیزی شبیه به یک غول وحشتناک تبدیل به مفهومی کاملن طبیعی می‌شود.

برای اولین بار این «از دست دادن» است که چیزی را از دست می‌دهد و آن عظمت بیهوده‌اش است.

برای کسی که عزیز از دست می‌دهد دیگر از دست دادن ترسناک نیست، با خودش می‌گوید ممکن است روزی مالم را از دست بدهم، شغلم را، اعتبارم را و هر چیز دیگری که تصور می‌کنم متعلق به من است و این اصلن نگرانم نمی‌کند. چون می‌پذیرد که هیچ‌کدام واقعن متعلق به او نیستند، همان‌قدری که تن‌اش متعلق به او نیست و باید آن را بگذارد و برود.

شاید با خودت بگویی من کار کرده‌ام و زحمت کشیده‌ام و مالی را جمع کرده‌ام، شاید بگویی این یکی را که دیگر خودم به دست آورده‌ام، درحالیکه تن تو و فکر تو این امکان را به تو داده‌اند که کاری انجام دهی و چیزی به دست آوری که این تن و فکر را تو خودت فراهم نکرده بودی.

پس دست از این بازی بگیر و بکش با کائنات برداریم و اگر چیزی به ما داده شده است قدردان داشتنش باشیم و اگر از ما گرفته شده است قدردان فرصت تجربه کردنش باشیم، قدردان اعتمادی که به ما شده بود و قدردان همین تجربه‌ی عجیب و بی‌همتای از دست دادن.

مادر که به بیمارستان رفت انگار یک کاسه‌ی بزرگ غم روی دست و دلمان ماند و وقتی از بیمارستان به خانه‌ی ابدی‌اش نقل مکان کرد آن کاسه زمین خورد و تبدیل شد به صدها غم کوچک و بزرگ که این طرف و آن طرف پخش شدند.

حالا ما باید این تکه‌ها را که بعضی‌هاشان خیلی دور افتاده‌اند از هر طرف پیدا کنیم، نه برای اینکه کاسه را بند بزنیم و دوباره دست بگیریم، پیدا کنیم تا خودمان را پیدا کنیم، چون هر تکه‌ی گمشده بخشی از ما را در درون خود دارد.

اگر این تکه‌ها را پیدا کنیم می‌توانیم خودمان را بند بزنیم، خودی که تغییر کرده است؛ هنوز هست و هنوز ادامه می‌دهد، اما دیگر شبیه قبل نیست، شکلش تغییر کرده است.

یک خودِ بند زده شاید زیباتر از قبل شود، چون تجربه‌ی شکستن را در دل خود دارد، تجربه‌ای که خودی تازه رقم می‌زند؛ خودی آرام‌تر، صبورتر، آگاه‌تر، قدردان‌تر.

هنوز تکه‌های زیادی مانده‌اند که پیدا نکرده‌ایم.

(امروز درست یک ماه از رفتن مادر می‌گذرد.)

دیگر نمی‌توانم بگویم مادر اینطور «است»،

از این به بعد باید بگویم مادر اینطور «بود».

هیچکس به تو نمی‌گوید که همین تغییر به ظاهر ساده‌‌ی زمان افعال می‌تواند قلبت را مچاله کند.

اگر می‌دانستی اصلن فعل‌ها را یاد نمی‌گرفتی.

سفری که مادر با آن راهی شد هنوز در گوشی من باز است، مادر و راننده هنوز همان‌جا هستند؛ در نیمه‌ی راه، در همان ماشین، روی همان پل.

دلم نمی‌خواهد به پشتیبانی بگویم این سفر را ببندید چون آنها دیگر هرگز به مقصد نخواهند رسید.

هنوز دلم می‌خواهد امیدوار باشم که مادر زنگ می‌زند و می‌گوید من رسیدم و بعد دوباره زنگ می‌زند و می‌گوید برایم ماشین بگیر که برگردم خانه.

اگر سفر را ببندم نمی‌فهمم که مادر کی می‌رسد‌.

دلم می‌خواهد حواسم به رسیدنش باشد.

دلم نمی‌خواهد فکر کند که من از رسیدنش ناامید شده‌ام.

دلم نمی‌خواهد بپذیرم که این سفر برای همیشه نیمه‌‌ تمام خواهد ماند.

می‌گویند چهل روز که بگذرد دلت آرام می‌گیرد.

نمی‌دانم چهل روز چگونه می‌تواند از عهده‌ی چهل سال خاطره برآید.

نمی‌دانم حقیقت دارد یا این هم شبیه همان وعده‌ی خوب شدن سوختگی بعد از ده روز است.

فعلن از چیزهایی که به «دل» مربوط می‌شوند هیچ چیز نمی‌دانم. تمام چیزهایی که می‌دانم آنهایی هستند که به عقل مربوط می‌شوند.

مثلن می‌دانم که «هر نفْسی طعم مرگ را می‌چشد.» (انبیاء ۳۵ – عنکبوت ۵۷)

یا خوب می‌دانم که «مرگ هر کس فقط با اجازه‌ی خدا امکان‌پذیر است؛ سرنوشتی معیّن و مدت‌دار.» (آل عمران – ۱۴۵)

و وقتی مولانای جان این حرف‌ها را درباره‌ی مرگ می‌زند می‌دانم که حقیقت دارند:

چون زین قفس برستی در گلشن است مسکن
چون این صدف شکستی چون گوهر است مردن

چون حق تو را بخواند سوی خودت کشاند
چون جنت است رفتن چون کوثر است مردن

مرگ آینه‌ست و حسنت در آینه درآمد
آیینه بربگوید خوش منظر است مردن

عقل را راحت می‌شود قانع کرد، اما دل به این سادگی‌ها آرام نمی‌گیرد.