شرطبندی روی بازنده
من اصلن گزینهی مناسبی برای همدردی نیستم چون هرگز نمیتوانم به کسی بگویم «الهی بمیرم برات، چقدر اذیت شدی، حق با توئه»، چون میدانم که حتی اگر به قدر یک عمر حق را به او بدهم کمکی به او نمیشود. مثل این است که کسی مسموم شده باشد و به من بگوید تقصیر مادرم است که من مسموم شدهام، او غذای مسموم به من داده است و من بگویم راست میگویی، اشتباه مادرت بوده. شاید هم واقعن مادرش سهلانگاری کرده باشد یا اصلن عمدن غذای مسموم به او خورانده باشد، اما به هر حال اوست که تا شب از درد به خودش خواهد پیچید.
بعضیها هم که میگویند مادرم باید سِرُم و آمپول بزند تا یادش بماند که دفعهی بعدی غذای سالم به من بدهد یا بفهمد که من چه عذابی کشیدهام. به فرض هم که این کار انجام شود، آیا غیر از این است که فقط مادرش را اذیت کرده است و در نهایت خودش هنوز درد میکشد؟
اگر زخمی باز در تن کسی هست باید به دنبال مرهمی برای آن باشد، درددل کردن مثل انگشت کردن در زخم باز است. اما بعضیها دوست دارند زخمهایشان را باز نگه دارند، علیرغم اینکه میگویند به دنبال شفا هستند اما در واقع نیستند، چون این زخم اگر واقعن درمان شود دیگر دربارهی چه چیزی حرف بزنند؟
من حتی با خودم هم نمیتوانم همدردی کنم، خودم را سرزنش نمیکنم اما مسئولیتِ شفا را متوجهی خودم میدانم. به همین اندازه دیگران را هم مسئولِ مرهم گذاشتن روی زخمهایشان میدانم.
به همین دلیل وقتی کسی درِ همدردی را باز میکند من از آن در عبور نمیکنم، چون به نظرم به سرزمین خوبی راهنمایی نمیکند. متاسفانه بیشتر اوقات هم دیگران را ناراحت میکنم چون خیلی وقتها فقط دوست دارند در موردش حرف بزنند تا بارشان سبک شود اما برای من این شرطبندی روی بازنده است که ترجیح میدهم انجامش ندهم.
الهی شکرت…
دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.